موبايلو روشن كردم كه ساعتو ببينم ساعت يك و هجده دقيقه و بيست و سه ثانيه شب رو نشان مي داد، كل خونه تاريك بود.نفسامون تو سيسنه حبس شده بود هيچكس جرات حرف زدن نداشت فقط صداي قلبهامون كه  اينهو گنجشك مي زد شنيده مي شد.

هركدوم منتظر بوديم او يكي بلند بشه كار تموم كنه، ولي هيكس جرات كافي نداشت .

وحيد آروم گفت بهتره قرعه كشي كنيم.  كمي صبر كردم تا ببينيم جواب احمد چيه...شايد اون قبول كنه اينكار و انجام بده ، اون هم گفت بايد قرعه كشي بش . مطمئن بودم  دوتايي دست به يكي مي كنند تا من اين كارو انجام بدم .(من هم زير حرفهاي زور كه نميرم.)

قبول كرديم  قرعه كشي انجام شد . خدارو شكر قرعه بنام وحيد افتاد يكهو منو احمد از ته دل فرياد كشيديم و خوشحالي كرديم.

وحيد با حال گرفته شده آروم بلند شد ، روي ديوار دست مي كشيد تا پريز پرق و پيدا كنه، گفت پيدا كردم ،مي خوام برق را روشن كنم .

بهش گفتم صبر كن!!!

گفت : چرا؟

گفتم:بايد اينكار و دونفري انجام بديم، نامرديه .

لبخندي از رضايت زد گفت : باشه ، دو نفري انجام ميديم.

برق را روشن كرد من هم بلند شدم ،باهمديگه رفتيم تو آشپزخونه .

گازو روشن كردو تابه روش گذاشت. من هم تخم مرغهارو از تو  يخچال در آوردم دادم بهش ، به من گفت برو خودم ادامشو انجام مي دم من هم سفره  و برداشتم رفتم تو پذيرايي.

وحيد با تابه اومد بيرون و گذاشت وسط سفره چه نيمروي خوشمزه اي شده ،  ديگه  ساعت دو شب شده بود بايد مي خوابيديم و  فردا امتحان داشتيم دوباره برق و خاموش كردم و رفتيم تو رختخواب بخوابيم.همه جا تاريك شده بود..........

احسان