چرت و پرت 4

ساعت هفت و پانزده دقيقه بود ،نيم ساعت زودتر سر قرار رسيده بودم .رفتم تو ايستگاه اتوبوس روي نيمكت نشستم و به ماشينهايي كه از اونجا مي گذشتند نگاه مي كردم .همه چيز عجيب بود،زمان به كندي مي گذشت.داشتم حرفامو براي ملاقات مرتب مي كردم كه از كجاشروع كنم و چگونه سخنور باشم تا اون نتونه سكانو بدست بگيره . واقعا سخت بود كه اون بخواد سخنور باشه و من شنونده.ساعت و نگاه كردم هنوز وقت ملاقات نشده بود ، ديگه داشتم كلافه مي شدم كه يكي از پشت زد به شونه هامو گفت: جوون بلندشو من جات بشينم ، خيلي به من برخورد با حالت عصبي از جام بلند شدم و رفتم پشت ايستگاه واستادم تا اون بياد. ديگه وقتش بود بياد به اطراف نگاه كردم تاببينمش ولي ...... .
فكر كنم يك ربع ساعتي از وقت قرارمون گذشته بود ولي هنوز نيامده بود ديگه ديونه شده بودم.
تو دلم بهش چنتا فحش آبدار دادم ولي نيامد. گوشي رو از جيبم درآوردم بهش زنگ زدم ولي جوابي نداد. چند بار همينطور بهش زنگ زدم.ولي جوابي نشنيدم.
راه افتادم برم سمت خونه كه گوشيم زنگ خورد .
نگاه كردم ديدم خودشه ، اومدم چنتا فحش بهش بدم صداي ناشناسي گفت : شما صاحب اين گوشي را مي شناسيد .گفتم : بله چيزي شده.
صداي ناشناس آروم گفت :بله.
همونجا وادادم و روي زمين نشستم ،انگار تمامجهان روي سر من خراب شده ، چشمام سياهي ميرفت
صداي ناشناس گفت :چيزي شده آقا
بغض گلوم رو گرفته بود نميتونستم حرف بزنم .
دوباره پرسيد چيزي شده ،گفتم: من طاقتشو دارم بگيد چه اتفاقي افتاده .
صداي ناشناس گفت :نه ،هيچ اتفاق خاصي كه نه .ولي اين گوشي تو ماشين من جا مونده ،لطف كنيديك آدرس بديد كه من اينو براي شما بيارم.......
احسان