دنیا دیگر به چه درد من می خورد؟

حس می کردم که این دنیا برای من نبود،برای یک دسته آدم های بی حیا،پررو،گدامنش ، معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود-

برای کسانی که فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان، مثل سگ گرسنه [ی]جلو[ی]دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم می جنبانید،گدایی می کردندو تملق می گفتند-

فکر زندگی دوباره مرا می ترسانید و خسته می کرد.نه، من احتیاجی به دیدن این همه دنیاهای قی آور و این همه قیافه های نکبت بار نداشتم،مگر خدا آنقدر ندید بدیده بود که دنیاهای خودش را به چشم من بکشد؟

 

بوف کور(صادق هدایت، سال 1315

گفتگوی من و نازی زیر چتر (حسین پناهی)

نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
 و قشنگتر اینه که
 یادگرفته گوجه را
 تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی
 اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
 اون وقت بشر چکار کنه ؟
 من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
 وقتی آهنا همه تموم بشه
 اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
 هلهله های من وتو
 چطوری ثبت می شه
 من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
 نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود