دنیا دیگر به چه درد من می خورد؟
حس می کردم که این دنیا برای من نبود،برای یک دسته آدم های بی حیا،پررو،گدامنش ، معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود-
برای کسانی که فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان، مثل سگ گرسنه [ی]جلو[ی]دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم می جنبانید،گدایی می کردندو تملق می گفتند-
فکر زندگی دوباره مرا می ترسانید و خسته می کرد.نه، من احتیاجی به دیدن این همه دنیاهای قی آور و این همه قیافه های نکبت بار نداشتم،مگر خدا آنقدر ندید بدیده بود که دنیاهای خودش را به چشم من بکشد؟
بوف کور(صادق هدایت، سال 1315
+ نوشته شده در ساعت 8:20 توسط احسان
|